Z on fire-زهرا در آتش


Z on fire
During the displacement of Istanbul hotels with no elderly woman, who was shot by accident when his eldest son Muhammad met him before. Woman full of suffering, a woman who was simply slots into the lethal footprint Zjry Pyshvny Good Singing with all my heart that it was the Word, Lamentation of life’s greatest sound gloomy could hear those reeds. They sigh She took the sultry heat of summer and the cold in a winter storm Istanbul Arctic ice cold come on your face felt. So I wanted to sit up, I went into the depth of the pain in the hearts of the women I met him. In general busybody but whenever I remember the smell of sadness and pain, as if a voice inside me says go, and you can get help in settling the case, if not the first ones to know that they can solve problems that I Khdarv. My first time was not the normal method by Mohamed wanted to close myself.Avnharv Mohammed was brought to Turkey for a holiday.They had talked, drag from his cigarette into the ashtray off Bdad wrote a detail report said the heart of God through what you go through trials Madrashvn .. It was the best excuse I receive the invitation seemed to sigh and moan of the night I would ask the prophet.Will it be Iran, and I remember this crime go down. Muhammad said my father with my sister after she was silent for a moment cinema being. said, my parents nine o’clock in the evenin ‘, do you know eleven years tooye my sister got a fire Zahra decided .. I did not know what to say, maybe he did not know the word no when asked if anyone knew my name, what’s my name … and keep talking to me like that Mohammad was seeking. dad was an oil company worker, the work of my Back Zahra was looking for a new shirt and iron were found. Z. friend from back home and told her mother’s Pyrhnsh wear look good?I won the Cup I, my mother always told me Nmyam first day I’ve had fun shirt Secondly you need to make dinner. Zahra’s mother told me, go eat a grilled dinner and mom denied. Soghra and Zainab excuse and finally was satisfied with Zahra’s father go to the cinema. Z was very happy and all my friends all say I dress pretty Leek tonight. Muhammad offered me a cigarette and lit us both Fndksh cigarette pack with a strong craving to drag from his cigarette and he said you say me good Do you understand? Yeah I said what do you mean? But I’m told the Arabic dialects, Farsi so good for you I is not talking, laughing poison because I smiled and said good Iranian, and I noticed the way you say I declined and she continued Sabily. Avnshb my father did not come back .. then I realized that cinema and movie going Z. fire damage Vsrasymh what we see, we saw my dad’s funeral and hold Z to hug her she was a crumpled Z·hrarv Nsvz·h, Z. chest burned, but Behind his back, the way he was Jzghalh could not get them apart and putting Hrdvrv in a grave. But now she’s telling us that every night at 9 o’clock movie was not a fire, Zahra’s mother in the movie got into the hands of his father and runs away to the other just is … Mohammed carry MANAM did not want to much pain I once heard moaning … night I went to the Prophet and myself in the hallway near the room got ’em. heard my first language, Arabic prophet, saying something like that, then the Z. He says he sees the screaming Chkarknh Z, Z Pyrhnt Be careful to skirt the … Ndv Z Ndv fire, fire was still burning, the hair was like … hey Elias, hair Z·hrarv Damnshv rip off .. now,,, was on fire, careful Remember, take care of Elijah, Elijah’s leg .. Shlvartvhm fire took hold Tvsynh Z·hrarv d,,, lean burn my face like a flower .. Hyfh if he was sorry and Jzghalh.’s such a pity as I like the flowers burn Svzdl would say that.’s stamina did not, I went back to my room and I heard the voice of a prophet Bgvshm tied Zyadkrdm the TV. I can not stay in the room. Turn off the television and I am ready to walk out of the hotel. Night when she got in front of my room, I heard the Prophet saying Sdashv got rejected when I threw the fire and Bjvn Zahra? God Dlshv Bsvzvnh … I told myself to God? Which God? Harrow Hmvnykh always cruel to keep healthy? Prophet of God the Father and Burying … a spitting up like crazy vocal …. I went to talk to God when we task ourselves Bgrdn look healthier and oppressed of all Zalma you are more worthy of the series. Did God himself, the people he was right that was passed to us? He’s the creator of the universe and the beginning of morning Avnshb Vnzdykay morning I went astray I threw myself on the bed and fall asleep corpse hotel.The fire did? I do not remember exactly. Said all the films I saw in the protests. Khvnda knew the National Front and the Freedom Party are opposed Mossadegh and the Shah in those days was Sharshvn Brkhmyny Hello, hello Brmsdq … Hitting theaters on August twenty-eight days after they opt to fire up your body to show for twenty-eight July, once king of Abadan in the coup, but we all know that one of our family was killed in the Cinema Rex Jamie mullah murder charge She productivity and Rashidian a mullah who later became an MP to get it, she knows how many people with Khamenei ordered two days before being seen in Abadan Cinema Rex fire .. I did not answer because I did not know the truth, but I heard merchant for the oil companies to kill the whore double strike Abadan was used.
Sh Muhammad pm that day with the family and moving towards Tehran me away with a sorrow born of water and Khakm be left alone.
For the Government of the Kingdom of strong thinks that Akhvnda Mydydn but now each team were too weak to stand on their own and can drop it and get their take Hkvmtv. As long as I think like that poor kids should go to school instead of looking to monetize the poor woman and her … count a lot, I forget the pain.
Mental delete all the innocent object of the hatred of the Cinema Rex Fuel Hello Anousheh wind and forget.
Bahram Parsa



در سالهای آوارگی در یکی از هتل های استامبول با زنی نه سالخورده ، که از حادثه ای که براش پیش اومده بود بوسیله پسر بزرگش محمد آشنا شدم .  زنی بود پراز درد و رنج ، زنی که جای پای زجری کشنده رو خیلی راحت می شد از شیارهای گود پیشونی اون خوند  و با همه ی احساسی که در کلامش بود، میتونستی بزرگترین مرثیه زندگی رو مثل صدای  غم انگیز نی کسایی شنید .وقتی آه می کشید در اون گرمای تابستون و شرجی استامبول طوفان سردی که در یک زمستون سرد از روی یخ های قطب شمال میومد روی صورتت احساس میکردی . خیلی دلم میخواست  بهونه ای پیدا میکردم و  به درون دل این زن میرفتم تا از عمق این رنجی که در وجودش بود آشنا بشم . کلا آدم فضولی نیستم اما هرجا که بوی غم و درد بیاد ، مثل اینکه یه ندایی از درونم میگه برو ته قضیه رو در بیار و اگه میتونی کمک کن ، اگه نه برو سراغ اونایی که میتونن مشگل این بنده خدارو حل کنن . بار اولم نبود،  طبق روش معمولی از طریق محمد خواستم خودم رو نزدیک کنم . این خونواده تشکیل شده بود از محمد که پسر بزرگی بود و یک برادر کوچک تقریبا ده ، دوازده ساله داشت به اسم نبی ودو خواهر هم داشت به اسم صغرا و زینب که پونزده شونزده ساله بودن به مادرشون هم میگفتن امّ نبی،  از عربهای ابادان بودند و برای تعطیلات محمد اونهارو به ترکیه اورده بود . شب اول و دوم صدای گریه و ناله ام نبی را خیلی آهسته می شنیدم ، روز دوم در فرصتی که محمد برای کشیدن سیگار به لاوی هتل امده بود  به مسئول هتل دو چای سفارش دادم و اومدم پیش محمد نشستم . باهمه جونیش خیلی غمگین بود ، سرصحبت را بازکردم  و چای هم رسید و با خوردن چای صحبت ما گل انداخت واز هر دری صحبت میکردیم تا رسیدیم به ظلمی که حکومت به مردم میکنه ، راجع به اعدام های سال قبل که بیش از سه هزار جوون را اعدام کرده بودند حرف زدم ،سیگارش رو توی زیر سیگاری خاموش کردو گفت خدا بداد دل مادراشون  برسه که چه می کشن ..این بهترین بهانه ای بود که بدستم افتاده بود تا از آه و ناله های شبانه ام نبی سئوال کنم . دستپاچه از من پرسید مگه صداش تا اطاق شما میاد ،برای اینکه زبان محمد را باز کنم گفتم من به این ناله ها آشنا هستم ، زمانیکه برادرم را در سال پنجاه و نه تیرباران کردن مادرم شبی نبود که بی گریه سرشو روی متکا بزاره اما نمیدونم ام نبی چرا اینطور  ناله های جانسوز سر میده .وقتی این سئوال رو میکردم محمد سرش پائین بود و خودش رو با ته سیگار توی زیر سیگاری سرگرم کرده بود، سرش رو که بلند کرد دیدم حلقه اشگی به زلالی اب چشمه سارهای ایران توی چشمش  برق میزنه ، مثل اینکه اونم دنبال کسی میگشت تا در غمخانه دلش رو باز کنه و همه رو بریزه بیرون و خودشو راحت کنه .گفت سینما رکس یادته ؟؟یک لحظه یاد اون فاجعه افتادم و لبام از غم و اندوه شروع به لرزیدن کرد با صدای خفه ای گفتم  مگه میشه تو ایرانی باشی و این جنایت رو یادت بره .محمد گفت پدر من با خواهرم توی اون سینما بودن ..چند لحظه ای سکوت کرد وبعد ادامه داد، میدونی یازده ساله که مادر من ساعت  نه شب که میشه خواهرم زهرا رو توی آتیش میبینه ..نمیدونستم باید چی بگم ، هیچ واژه ای رو بلد نبودم شاید اون موقع اگه اسم منو هم کسی میپرسید نمیدونستم اسمم چیه ..محمد نجاتم داد و ادامه صحبتش رو اینجوری  پی گرفت .پدرم کارگر شرکت نفت بود  ، وقتی از سر کار برگشت مادرم پیرهن تازه ای رو برای زهرا دوخته بود و داشت اطو میکرد  .زهرا که از خونه دوستش برگشت مادرم پیرهنش رو بهش داد و گفت بپوش ببین خوب شده ؟ زهرا با خوشحالی  پیرهن روگرفت و به اطاق دیگه رفت پوشید و اومد پیش مادرم ، صورت مادرم رو بوسید و تشکر کرد  ،پدرم با لذت زهرا رو نگاه میکرد ، زهرا گفت دوستانش میخوان برن سینما  و از پدر خواست که ماهم به سینما برویم ، من بهانه اوردم که میخوام برم فوتبال ، مادرم گفت من نمیام اولا امروز همش سرگرم پیرهن تو بودم خسته شدم درثانی باید شام درست کنم . زهرا میگفت  مادر بیا،  میریم کبابی شام میخوریم و مادر انکار کرد.صغرا و زینب را بهانه کرد  و بالاخره پدر راضی شد که با زهرا به سینما برود . زهرا خیلی خوشحالی میکرد و همش میگفت امشب لباس من از همه ی دوستام قشنگ تره .محمد سیگاری به من تعارف کرد و با فندکش سیگار هردوی مارو روشن کرد و با ولع پک محکمی به سیگارش زد و گفت شما حرفای منو خوب میفهمی ؟ گفتم آره چطور مگه ؟ گفت آخه من لهجه عربی دارم، گفتم نه تو خیلی خوب فارسی حرف میزنی ، زهر خندی زد و گفت خوب برای اینکه من ایرانیم ، متوجه  متلکی که گفت شدم و زیر سبیلی رد کردم و اون ادامه داد . اونشب پدرم با زهرا رفتن سینما و دیگه برنگشتن ..بعد که فهمیدیم سینمارو آتیش زدن وسراسیمه رفتیم ببینیم چی شده ، جنازه پدرم رو دیدیم که زهرا رو بغل کرده و برای اینکه اون نسوزه زهرارو مچاله کرده بود توی بغلش ، قسمت سینه زهرا نسوخته بود ولی پشت اون و پشت پدرم جزغاله شده بود جوری که نتونستن اونارو از هم جدا کنن و هردورو توی یک قبر گذاشتن . حالا مادرم هرشب ساعت 9 که میشه آخه به ما گفتن سینما ساعت نه آتیش گرفته ، مادرم زهرا رو توی سینما میبینه که از این طرف به اونطرف میدود و دستش توی دست پدرم هست …محمد دیگه نتونست ادامه بده ، منم نخواستم دردش رو زیاد کنم ،…شب به محض شنیدن ناله های امّ نبی رفتم توی راهرو  و خودمو به اطاق اونا نزدیک کردم .شنیدم که ام نبی اولش با زبان عربی چیزی میگفت و بعد مثل اینکه زهرا رو داره می بینه و به اون میگه چکارکنه فریاد میزد  زهرا ، زهرا مواظب دامن پیرهنت باش اتیش گرفته…ندو زهرا ندو، اتیش داره شعله میگیره ،،داره به موهات میرسه …اهای الیاس ،،موهای زهرارو خاموش کن ..دامنشو پاره کن،،، اتیش گرفته ،،مواظب باش،، الیاس مواظب باش ،،  پاچه شلوارتوهم اتیش گرفته ..الیاس سر زهرارو بگیر توسینه ت ،،،نزار صورت دخترم بسوزه ..حیفه اون صورت مثل گل  بسوزه و جزغاله بشه .این جمله حیف اون صورت مثل گل بسوزه رو با سوزدل بیان میکرد که.دیگه طاقت نیاوردم  ،، برگشتم به اطاقم و صدای تلوزیون رو زیادکردم که صدای ام نبی  بگوشم نرسه.. دیدم نمیتونم توی اطاق بمونم. تلوزیون رو خاموش کردم و حاضر شدم تا از هتل بیام بیرون . اونشب وقتی از جلوی اطاق ام نبی رد میشدم  صداشو شنیدم که میگفت کی این آتیش و بجون زهرای من انداخت ؟ خدا دلشو بسوزونه … باخودم گفتم خدا ؟ کدوم خدا ؟ همونیکه همیشه ظالم هارو سالم نگه میداره ؟ ای تف بگور پدر خدا و پیغمبر…مثل دیوونه ها باصدای بلند با خودم حرف میزدم….تا زمانیکه ما بخواهیم وظیفه خودمونو بگردن خدا بندازیم همه ظالما سالم تر و مظلوم ها تو سری خور تر هستن . مگه خدا میتونه حق خودشو از این مردم بگیره که بیاد حق مارو بگیره ؟؟ اونشب تا صبح به کائنات و سازنده اون بدو بیراه گفتم ونزدیکای صبح برگشتم هتل جنازه خودمو انداختم روی تخت و خوابم برد . فردا بعداز ظهرش وقتی اومدم پائین که یک چایی بخورم محمد رو دیدم که توی لابی داره سیگار میکشه و کل وسائلشون هم جمع کرده بودن  تا برگردن ایران،،  رفتم پیشش نشستم حال و احوال کردم گفت یک سئوال دارم گفتم بپرس  گفت بنظر تو ساواک سینما رکس رو آتیش زد  ؟ گفتم من فکر نمی کنم  چون با اون شرایطی که توی ایران بود و ابادان هم هیچ تظاهراتی برعلیه پادشاه نکرده بود بنظر نمی رسه کار ساواک باشه ..محمد گفت مطمئن باش که کار ساواک نبوده ..گفتم تو از کجا مطمئنی ؟ گفت درسته ما توی شهر کوچکی بزرگ شدیم اما نون گندم رو که توی گوشمون نمیذاریم تو  یادت میاد شعارای از هفدهم هجدهم مرداد ماه چی بود ؟ گفتم دقیق یادم نمیاد .گفت من همه ی فیلمای تظاهرات رو دیدم . آخوندا چون میدونستن جبهه ملی و نهضت ازادی  بخاطر مصدق با شاه مخالف هستن  توی اون روزا شعارشون این بود  درود برخمینی ، سلام برمصدق … اونا روز بیست و هشت مرداد رو برای اتیش زدن سینما انتخاب کردن تا نشون بدن بیست و هشت مرداد،، شاه یکبار هم در ابادان کودتا کرده،، اما میدونیم همه ی ما که کسی از خونواده ما در سینما رکس کشته شد  مسئول قتلش  اخوند جمی اون اخوند یه وری و رشیدیان که بعدا نماینده مجلس شد دست به اینکار زدن،، اونم  با دستور خامنه ای  که چند نفر اونو دوروز قبل از اتش سوزی سینما رکس در ابادان دیده بودنش ..جوابی نداشتم بدم چون حقیقت رو نمیدونستم ولی اینو شنیده بودم که بازرگان برای اینکه شرکت نفت رو به اعتصاب بکشه از فاحشه های  دوبل ابادان استفاده کرده بوده .

اون روز بعداز ظهر محمد با خانواده ش بسمت تهران حرکت کردن و منو با یک دنیا غم دوری از اب و خاکم تنها  گذاشتن .

امروز بیست و چند سال از اون روز میگذره و دولت پشت دولت  سر کار میادو هشت سال ایران رو مثل یک گاو شیر ده میدوشن و نصفش رو خودشون بالا میکشن نصف دیگه ش رو هم میدن به عربای لبنان و فلسطین و سوریه وووو ماهم در غربت دلمون خوشه که داریم مبارزه می کنیم …روی این مسئله خیلی فکرکردم و نظرم رو براتون میگم  گروه های زیادی به اصطلاح دارن مبارزه می کنن  و هر گروه گروه دیگه رو قابل نمیدونه ..میدونین سال پنجاه و هفت چرا همه ی مخالفای پادشاه باهم شدن برای اینکه دولت پادشاهی رو خیلی قوی میدیدن ولی الان هرگروه فکر میکنه که اخوندا انقدر ضعیف هستن که خودشون به تنهایی حریف میشن و میتونن اونو بندازن و خودشون حکومتو  بدست بگیرن. تا زمانیکه اینجوری فکر میکنن  اون بچه های بدبخت باید بجای مدرسه برن دنبال پول در اوردن و اون زنای بیچاره …ولش کن درد شمارم زیاد میکنم .

روان همه ی بیگناهانی که در سینما رکس  جسم پاکشان در اتش کینه اسلامی سوخت انوشه باد و یادشان گرامی .


بهرام پارسا





Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )


Connecting to %s